تبليغاتX
موسیقی؛ صدای خداست
" برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن ، بد از آن دفاع کن"
حـالا اشکها هـم شـبـیـه تـو شـده انـد

گـریـه کـه می کـنـم نـمی آیـنـد . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط elf | 
مرا کسی نساخت، خدا ساخت؛ نه آنچنان که "کسی می خواست"، که من کسی نداشتم، کسم خدا بود، کس بی کسان.
او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست، نه از من پرسید و نه از آن "منِ دیگرم".
من یک گل بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید، و بر روی خاک و در زیر آفتاب، تنها رهایم کرد.
"مرا به خودم واگذاشت". عاق آسمان!
*****************************************************************
زندگی فهم نفهمیدن هاست.
 زندگی حکمت اوست..................زندگی دفتری از حادثه هاست...................چند برگی " تو" ورق خواهی زد ما بقی را "قسمت".
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط elf | 

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير
پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير
پرنده بودم اما حوای باغ زمين
از آسمان بلندم کشيده بود به زير
پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر
پرنده بودم آری ولی عليل و اسير
*
چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد
که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير
و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی
به سمت باز افق‌های روشن تقدير
***
ميان اين من حال و تو ای من پيشين
تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير
گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت
ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير
به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام
مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير
پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد
پرنده‌ام آری يک پرنده ...

__________________
افسانه‌ها را رها کن
" دوری و دوستی " کدام است؟
فاصله‌ها‌یند
که عشق را می بلعند
تو اگر نباشی ...
شیرین دیگری جایت را پر می‌کند!
به همین سادگی ...

 *آنانکه ما را ميشناسند پاره اي از وجود ما را به غارت ميبرند *
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط elf | 

اومدم به عشق تمام دلتنگی های پاکی که داریم و فقط با تنهایی هامون قسمت می کنیم.

از یه اتاق کوچیک که از تمام خودم با خبره وارد این مسیر شدم.مسیری که فعلا آخرش دیده نمی شه...

اسم این مسیرو میذاریم زندگی.چطوره؟

عشق را فلسفه ایست

که نداند سقراط !!

و نبرده ست به ماهیِّت آن هرگز پی..

چون که در عقل نگنجد وصفش

و نیاید به زبان شرح وجودش آسان

عشق یک ساده ی سخت است

                              که انسان تا حال

                                           به رموزش نتوانسته کند ره پیدا..

من ولی می دانم

عشق در خانه دل  جا دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط elf | 
چرا چشمهای تو آنقدر زیباست که تمام زیبایی گنجشکهایم را بی فایده میکند... از تو تا من....

منتظر بودن ، چشم ها را قهوه ای خوش حالت می کند ، ديدن را گود. مي داني انتظار باعث رقص شانه و سينه مي شود ؟؟؟ دلم می خواهد گپ بزنم با آدمی که می داند کجای این گریه ی شبانه ام تاریکی تمام می شود و نور به درونم می ریزد می خواهم برایش پر حرفی کنم و او هرچه می خواهد بگوید سکوت شود....مي خواهد جواب نشنيده اش را از چشم هاي من بگيرد دلم می خواهد قهوه ای خوش حالت چشمانم را ببندم و به خواب بروم اين شبها را تا لحظه رسيدن کسي که هزگز نمي آيد ... خواب ... اين که میبینم و بارها هم دیده ام خواب نيست. اين درون من است . تو کجايش ايستاده اي ؟ تو ... تو ....درست لحظه ي خبر هستي. اينطور نيست؟ خبري که از وقوع اش آنقدر گذشته که مي توان در صحت اش شک کرد. مي داني همانطور که گذشت زمان تولد را بي فايده و پوسيده و عبث و زشت مي کند ، بر عکس هر چه از مرگ مي گذرد کاج هاي کنار گور سبز تر و بلند تر و زيباتر مي شود.  دلم می خواهد بروم و سر هر دو راهی ، دو دلی از بیخانمانی هم خانه ام شود و تو صدایم کنی و من بگویم جانم م م م م عزیزم.     

دلم می خواهد یکبار دیگر به دیدن درونم بروم....

فاصله * اشتباه * چشم انتظاری * یک نگاه

حرفهایی در سینه ام مانده.... من تنهام تو این دنیا - تنها - چشمهای من بارانی و فقط خاطرات.... تمام........


تو پست قبلی یه عزیزی برام نظر گذاشته با اسم " یک سکوت "    من منتظرتم....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط elf | 
زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند. زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ. زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز. زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز. زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذرست ...

برای دلم نوشتم برای دلی که خیلی وقتها دل پدر رو شکست دل مادر رو رنجوند و بعد برای کارش اشک ریخت

حرفی برای گفتن ندارم شاید صدای قلبم رو گوش کنی بفهمی ناگفته هایم را حرفهایی که برای گفتنشان آن غرور احمقانه را باید شکست...

خدای مهربونم فقط خودت را می خواهم مثل همیشه هنوز یاد نگرفته ام قبل به دست آوردن خواسته هام شکرت کنم ....  بار الها تو یاریگرم باش من بی تو در این هیچستان راه را گم خواهم کرد.

خداوندا ....

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری  

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط elf | 

 

روزی

        به خاطر تو،

      روزی

                   به عشق تو

روزی

       از ترس تو

روزی

        در نفرت از تو

      و اکنون...

                          برای فرار از تو

وای از شب در حسرتت بودن

غریب روزگاریست. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط elf | 
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید.

پ.ن: قصه بی شک راست میگوید.

       می توانست او اگر می خواست...

        لیک . . .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط elf | 
گوته می گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»،

«اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»، «اگر

زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»، «اگر جوان نیستی، همه با

چهره پیری مواجه می شوند»، «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان

 زندگی کرد»، «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی

انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری...


خیلی وقتها آدم چشم دیدن داشته های خود را ندارد.

و این داشتن با نداشتن چه تفاوتی دارد؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط elf | 
مگو سوخت جان من از فرط عشق   خموشی است هان!اولین شرط عشق

بیا اولین شرط عشق را تن دهیم     بیا تن به از خود گذشتن دهیم


وقتي صداي خرد شدنت زير پاي عابران قشنگ ترين صداي پاييز است ....

ديگرچه فرق مي كند كه برگ سبز كدام درخت بودي....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط elf | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من،پري کوچک غمگيني را،
مي شناسم که در اقيانوسي مسکن دارد؛
و دلش را در يک ني لبک چوبين،
مي نوازد آرام آرام.
پري کوچک غمگيني،
که شب از يک بوسه مي ميرد،
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
₪₪₪₪ LOVE NEVER DIES ₪₪₪₪
هوای تو*نیلوفر عزیزم
گل آفابگردان*سیما
دنیای من مادرم
ღ♥ღبه امید اون روز خوب.... ღ♥ღ
هنر از دریچه ای دیگر
پروین جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM